انگشتها گاهی که بیکارند،
درگیر سیگارند.
گاهی اشاره می شوند
سوی نشانی، کوچه باغی دور
یا روی زنگ خانه ای پا می فشارند.
انگشتهای عاشق ما نیز،
گاهی به سازی زخمه می آرند.
آن گاه می فهمی
چه شور شیرینی به سر دارند.
انگشتها گاهی،
یک مشت در جیبند.
گاهی به شکل هفت - پیروزی -،
در راهپیمائی فردا،
در ابتدای کوچه، بازارند.
انگشتهائی نیز،
در کوچه های پرغبار اتهام،
گاهی به روی ماشه اند،
گاهی به روی تیربارند.
ما عاشقیم.
انگشتها اعضای ما هستند.
در صفحه خونین عشق،
ما می رویم؛ همچنان در حلقه رندان،
انگشتهامان ماندگارند.
« حسن فرازمند »