تو می توانستی شکوفه باشی سرخ.
تو می توانستی جوانه باشی سبز.
تو می توانستی جنگل،
جنگل،
جنگل باشی
و هر بهار که آواز عشق می آید،
امید بالهای خسته خیل پرندگان باشی
که با نسیم سفر می کنند
در باران.
تو می توانستی؛
اما چنین که می گذرد بر تو،
باد خزانی
و گرد موذی مرموز،
ریشه دوانده است در تمامی رنگهایت.
چگونه،
آه،
چگونه بانگ برآرم
که از خواب،
از خواب شبانه،
باری مگر تو به پا خیزی!؟
ای مرد! ای به خواب گران رفته در بهار جوانی!
« ضیاءالدین ترابی »