در سرم،
بیابانهای تو.
در دلم،
دریاهای تو.
حیرانم، حیران؛
چنان که نمی دانم
آسمان را کجا جا دهم
یا شیطان را
از کجای جهان برانم
که این جا دیگر جا نیست؛
از بس که توئی،
از بس که من نیستم.
« ضیاءالدین خالقی »