نه چراغ چشم گرگی پیر.
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه.
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش،
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد،
در شب دیوانه غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد.
در شب دیوانه غمگین،
مانده دشت بیکران در زیر باران.
آه! ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر.
نه صدای پای اسب رهزنی تنها.
نه صفیر باد ولگردی.
نه چراغ چشم گرگی پیر.
« مهدی اخوان ثالث »