همه چیز در کمتر از دو دقیقه تمام شد. کنار مرد جوانی که به تازگی با او دوست شده بود روی نیمکت داخل پارک نشسته و همان طور که به چشمان او خیره شده بود، به زمزمه های عاشقانه اش گوش می کرد. ناگهان زن جوانی که دو بچه خردسال به همراه داشت بالای سرشان ایستاد و رو به مرد گفت: « کثافت نامرد! روزهای اول برای من هم از این دروغها می گفتی. لااقل از این دو تا بچه ات خجالت بکش. » چند دقیقه بعد، دختر جوان روی نیمکت تنها نشسته بود.
« پری افراسیابی »