دنبال من می دوید
دختر ساده ای که نوجوانی من بود؛
با سایه ای بی اندازه براق
و سری که به یک طرف خم کرده بود
و دعاهائی کوچک.
ایستادم
تا در پیچ کوچه ببینمش.
نفس نفس می زد.
رسید.
آرامش کردم
و دعاهای کوچکش را
از روی لبش برداشتم.
فوت کردم.
آمین گفتم
و رفتم.
او ایستاده بود
و به جوانی خودش نگاه می کرد
و دعاهائی را می خواند
که من در کیف خودم داشتم؛
دعاهائی دور،
کمی سخت،
با عطری از دود شمعهائی که
در تاریکی خاموششان کرده ام.
« لاله جهانگرد »