مدرسه گاهی،
محیطی تنگ و بی آزادی است؛
چون لب آقای ناظم،
خالی از لبخند و جوک یا شادی است.
من که زحمت می کشم،
قید خواب صبح را هم می زنم،
کفش رنجه می کنم،
می روم تا مدرسه
یا که با دنیائی از کار و هزاران مشغله،
بی شکایت، بی گله،
می نشینم در کلاس،
پای درس و بحث و پند،
من که هر پیراهنم آستین دارد دو تا،
- آن هم بلند -
دکمه هایش را همیشه بسته ام تا خرخره،
آخر چرا
باز هم مغضوب آقای عجیب ناظمم:
« زلف بر باد مده ای مسخره! »؟
« حسین تولائی »