قهر کردی و حال من بد شد.
شادی از قلب من فراری شد.
ابر شد آسمان صاف دلم.
سهم من بی تو بی قراری شد.
بی تو چون دفتری مچاله شدم؛
در هم و بر هم و پر از غصه.
من بی تو؟ چه ماجرای بدی!
خسته ام، خسته ام از این قصه.
بی تو انگار مثل یک رودم؛
خشک، بی آب و ماهی و خنده.
دستی انگار از دل تنگم،
لحظات قشنگ را کنده.
دل من منتظر نشسته هنوز
تا که برگردی و پرنده شود،
توی کشتی آشتی با قهر،
آشتی باز هم برنده شود.
« عباسعلی سپاهی یونسی »