می توانی به دلم پا بگذاری، بروی
و مرا با خود من جا بگذاری، بروی،
این دل سوخته را دست خدا بسپاری،
همه خاطره ها را بگذاری، بروی؟
بعد از آن صاعقه عشق و هیاهوی نگاه،
می شود ساده از این جا بگذاری، بروی؟
بغض دارم که مبادا سفرت سر برسد.
ترس دارم که مبادا بگذاری، بروی،
روز را در چمدان سفرت حبس کنی
و مرا در شب یلدا بگذاری، بروی.
رسمش این نیست مرا با غزلی سرگردان،
با جنونی لب دریا بگذاری، بروی.
با توام؛ صبر بکن؛ آه! دلت می آید
که مرا بی کس و تنها بگذاری، بروی؟
پشت این پنجره ها چشم به راهت هستم.
نکند پشت تماشا بگذاری، بروی!
« شبنم فرضی زاده »