شبیه برگهای نریخته،
نه سبز مانده ام،
نه خرد شده ام زیر پاهایت.
فصلهاست که رفته ای و
من،
آن قدر در اوج مانده ام
که هیچ کس مرا نمی بیند.
تنها،
گاهی،
پنجره ای سیاه،
از دور برایم دست تکان می دهد.
« سینا علیمحمدی »