در کاسه کنار تخت،
دندان مصنوعی پدر خنده می کند.
غیر از پدر تمام اهل خانه می گریند.
- « دکتر! یعنی پدر ...؟ ».
- « با اجازه بزرگترها، بعله. »
« اکبر اکسیر »