زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

شما

 

شما از عشق گفتید

و رنجها را

درون خود پنهان کردید.

شما،

خورشید را

بر پیشانی داشتید

و فردا را

بر پیراهن.

« مولود حبیبی » 

عهد

 

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم!

ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم.

کجا روم که بمیرم بر آستان امید،

اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم؟

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس.

یکی منم که ندانم نماز چون بستم.

نماز مست شریعت روا نمی دارد.

نماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟

چنین که دست خیالت گرفت دامن دل،

چه بودی، ار برسیدی به دامنت دستم؟

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمر،

نه نیک رفت؛ خطا کردم و ندانستم.

« سعدی » 

تو را با شهر تنها می گذارم!

 

تو را این بار هم جا می گذارم.

تو را با شهر تنها می گذارم.

تمام شهر را با خاطراتش،

به چشمان خودت وامی گذارم.

تو را با آرزوی دیدن من،

میان کاش و اما می گذارم.

تمام سهمم از دلواپسی را

کمی یا می برم یا می گذارم.

پر از بغضم؛ ولی هر طور باشد،

تو را با شهر تنها می گذارم.

« زهرا صرامی » 

هستی شنواست!

 

استاد از روستائی می گذشت که به دو کشاورز برخورد کرد. آنها از استاد درخواست کردند تا برایشان دعائی کند. استاد رو به یکی از کشاورزان کرد و گفت: « تو در زندگی خواستار چه هستی؟ ». کشاورز پاسخ داد: « من مال و منال می خواهم. فقر کمرم را خم کرده است. » استاد گفت: « برو که هستی صدایت را شنید. اگر این خواسته را نیز در زندگیت دنبال کنی، به آن خواهی رسید و به دعای چون منی هم نیاز نخواهی داشت. » سپس رو به کشاورز دیگر کرد و پرسید: « تو چه خواسته ای از زندگیت داری؟ ». کشاورز دوم پاسخ داد: « من خواهان تمام لذتهای دنیا هستم. » استاد گفت: « هستی صدای تو را هم شنید. » سالها از آن ماجرا گذشت. روزی استاد به همراه شاگردانش از شهری عبور می کرد که خان شهر به استقبال وی آمد و گفت: « ای استاد بزرگ! دعای تو کارساز بود؛ چرا که من امروز خان این دیارم و خدم و حشمی دارم. » استاد از او پرسید: « آن یکی دهقان چه می کند؟ ». خان گفت: « او در خرابه ای نزدیک قبرستان زندگی می کند؛ در حالی که مست و لایعقل و دائم الخمر است. » استاد گفت: « هستی پیام شما را شنید؛ چرا که هستی شنوا و بیناست. او تمام لذتهای دنیا را می خواست و اکنون به همه آنها رسیده است. »

منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی » 

حضور خدا را در زندگیتان نمایان کنید!

 

مرد و زنی با ناراحتی نزد استاد آمدند. مرد رو به استاد گفت: « استاد! من و همسرم همیشه سعی کرده ایم در زندگی به خداوند معتقد باشیم؛ اما چهار فرزندمان نسبت به رعایت مسائل اخلاقی بی اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده اند. چرا با وجودی که ما به خالق کائنات معتقدیم، دچار چنین مشکلی شده ایم؟ ». استاد گفت: « ساختمان خانه شما چگونه است؟ ». مرد با تعجب پاسخ داد: « این چه ربطی به موضوع دارد؟ خانه ما حیاط بزرگی دارد که دارای دیوارهای کوتاهی است. ساختمان خانه در وسط حیاط قرار گرفته است که اتاقهائی بزرگ با پنجره هائی بزرگ دارد. اثاثیه درون خانه هم کامل است. در گوشه حیاط نیز انباری بزرگی داریم. آشپزخانه، حمام و توالت هم در گوشه دیگر حیاط قرار گرفته اند. » استاد پرسید: « درون این خانه بزرگ چقدر خدا دارید؟ ». زن با تعجب پرسید: « منظورتان چیست؟ مگر می توان درون خانه خدا داشت؟ ». استاد گفت: « بله. می توان خدا را در کل زندگی نمایان کرد. برایم بگوئید در هر قسمت از خانه تان چقدر جا برای کارهای خدائی در نظر گرفته اید؟ آیا تا به حال از آشپزخانه منزلتان برای پختن غذا برای تهیدستان استفاده کرده اید؟ آیا پرده هائی که به پنجره ها آویخته اید نقشی خدائی دارند؟ آیا در منزلتان رد خداوند به چشم می خورد؟ اگر فرزندانتان به بیراهه کشانده شده اند، به این خاطر است که در منزلتان حضور خدا را کم دارید. اعتقادی را که مدعی آن هستید در خانه تان نمایان کنید. در این صورت خواهید دید که نه تنها فرزندانتان؛ بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطرافتان نیز به راه راست کشانده خواهند شد. »

منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »