سه پیشنهاد رو به روی من قرار داشت. اول اینکه با زنی خوشگل و پولدار ازدواج کنم و خانه ای بزرگ در سواحل فلوریدا و ماشینی گرانقیمت داشته باشم؛ اما زنم در سن 43 سالگی سرطان سینه بگیرد. دوم آنکه در پاریس هنرپیشه شوم و همسرم مدل لباس و دو دختر دوقلو هم داشته باشیم؛ اما یکی از آنها در سن 9 سالگی در تصادفی کشته شود. سوم آنکه با دختری با ظاهری معمولی و از طبقه پائین اجتماع ازدواج کنم و دو پسر هم داشته باشیم و در دخمه ای شبیه به قبر در محله های پائین شهر زندگی کنیم؛ اما کسی تصادف نکند و سرطان هم نگیرد. اولی و دومی را قبول نکردم؛ چون تحملش را نداشتم؛ ولی سومی را پذیرفتم. حالا هم با همسر و دو پسرم در دخمه ای در جنوب شهر زندگی می کنیم و همسرم مدام می گوید: « خانه نور کافی ندارد. بچه ها کفش و لباس کافی ندارند. یخچال اغلب اوقات خالی است و ... . »؛ اما من اهمیتی نمی دهم؛ چرا که می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد؛ ولی همسر و فرزندانم این چیزها را نمی دانند.
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »