در یکی از روستاهای دورافتاده زن و شوهری با هم زندگی می کردند. مرد آدم بسیار بددل و بی ایمانی بود؛ اما زن مؤمن بود و همه کارهایش را با « بسم الله الرحمن الرحیم » آغاز می کرد. مرد همیشه تقوای زنش را به تمسخر می گرفت. یک روز مرد انگشتر طلائی را برای همسرش خرید. زن که قصد داشت آن را داخل صندوقچه پنهان کند، گفت: « بسم الله الرحمن الرحیم ». مرد که عصبانی شده بود انگشتر را از زنش گرفت و آن را داخل دریاچه کنار کلبه شان پرتاب کرد و گفت: « حالا ببینم « بسم الله الرحمن الرحیم » برایت چه کار می کند! ». زن بیچاره به گریه افتاد و تا غروب فقط اشک می ریخت. مرد که از رفتارش پشیمان شده بود برای اینکه با همسرش آشتی کند، هنگام غروب به بازار ماهی فروشها رفت و ماهی تازه ای را خریداری کرد و به خانه آورد تا زن آن را برای شام آماده کند. همین که زن شکم ماهی را پاره کرد، انگشتری که مرد قبلا برای زنش خریده بود به بیرون افتاد. مرد با حیرت گفت: « بسم الله الرحمن الرحیم ».
« محسن گلابزاده »