گوزن بزرگی که هدایت گله گوزنها را بر عهده داشت هنگام عبور از صحرا، در تله یک شکارچی به دام افتاد؛ به گونه ای که توان حرکت نداشت. شکارچی با دیدن گوزن به دام افتاده به سمتش آمد. بقیه گوزنها با دیدن شکارچی از ترس پا به فرار گذاشتند؛ اما از میان آنها گوزن ماده بسیار زیبائی که جفت گوزن نر گرفتار شده هم بود به نزد گوزن نر آمد و با آرامش کنارش نشست. شکارچی که این صحنه را دید، با حیرت به گوزن ماده گفت: « تو که کاری از دستت ساخته نیست. این جا مانده ای تا تو را هم بکشم؟ ». گوزن ماده گفت: « آری. چون من نمی توانم مرگ جفتم را ببینم، ابتدا مرا بکش و بعد به سراغ او برو. » شکارچی که بسیار خوشحال شده بود خواسته گوزن ماده را پذیرفت و طنابی را بر گردن گوزن ماده انداخت و چاقویش را بیرون آورد تا سر او را ببرد که ناگهان گوزن نر با دیدن این صحنه به غیرت آمد و شروع به تقلا کرد و آن قدر پاهایش را بر زمین کوبید که تله شکست و آزاد شد. سپس به سمت شکارچی دوید تا جفتش را نیز از دست او نجات دهد. شکارچی که ترسیده بود گوزن ماده را رها کرد و لحظه ای بعد وقتی آن دو دوشادوش هم در حال گریختن بودند، شکارچی با خود زمزمه کرد: « این است قدرت عشق. »
« ادوین مورنسو »