شیر را با انگشتان ظریفش باز کرد. سرش را زیر آب گرفت. نفسش را حبس کرد. موهای پریشانش به هم می چسبیدند و روی صورتش آرام می گرفتند. مثل این بود که رام می شوند. صدای شرشر آب در سرش می پیچید. دیو سیاه دغدغه هایش کوچک و کوچکتر می شد. همراه با قطرات آب سرازیر از سر و صورتش تشویش در کاسه روشوئی سقوط می کرد. جائی خوانده بود که شستن دستها سبب آرامش روانی می شود؛ حتی برای یک جنایتکار.
« آرش مکوندی »