روی پل قدیمی رودخانه ایستاده بود و به قایقهای کاغذی کوچکی که بچه ها می ساختند و به آب می انداختند نگاه می کرد. قایقهای کاغذی یکی یکی از زیر پل می گذشتند. به یاد روزهای کودکیش افتاد. او هم درست همان جا برای خود و دوستانش قایقهای کاغذی کوچک می ساخت و داخل آب می انداخت و می گفت: « من آخرش ناخدا می شوم. » از آن روزها سالهاست که می گذرد و حالا او در یک شرکت بازیافت مسئول جمع آوری زباله های کاغذی است و گهگاه به یاد آن روزها با کاغذهای بازیافتی قایق درست می کند و به آب می اندازد.
« دنیا غلامی شاندیز »