« آلبرت » از آن دست رانندگان جوانی بود که عشق سرعت داشت و خلافهای رانندگی برایش تبدیل به یک امر عادی شده بود؛ چرا که پدر ثروتمندی داشت. یک روز که وی مثل همیشه با سرعت 160 کیلومتر در ساعت در خیابانهای لس آنجلس رانندگی می کرد، متوجه افسر پلیس موتورسواری شد که به دنبالش می آمد و به او فرمان ایست می داد. « آلبرت » که پرداخت جریمه برایش عادی شده بود کنار زد و وقتی دید افسر پلیس مشغول نوشتن روی یک برگه است، به خیال اینکه آن یک برگه جریمه است دستش را داخل جیبش فرو برد و چند صد دلار آماده کرد؛ اما بر خلاف انتظار، افسر پلیس یادداشتی را به او داد و بدون اینکه جریمه ای از وی بگیرد سوار موتور شد و رفت. « آلبرت » جوان با تعجب شروع به خواندن یادداشت کرد: « چند سال قبل مردی که عاشق سرعت بود دختر 6 ساله مرا زیر گرفت و بدین ترتیب « ملینا »ی زیبای من کشته شد. آن مرد یک سال زندانی شد و بعد از اتمام دوران حبسش به خانه رفت و دخترکش را در آغوش گرفت؛ اما من تا پایان عمر حسرت در آغوش کشیدن « ملینا » را دارم. » « آلبرت » زانوانش لرزید و روی زمین نشست. از فردا مردم لس آنجلس دیگر ندیدند که « آلبرت » با سرعت رانندگی کند.
« جیمز نلسون »