مردی نگران رشد بسیار کند نهالهایش بود. او نهالها را یک به یک به سمت بالا کشید و عصر خسته و کوفته به خانه بازگشت و به خانواده اش گفت: « امروز حسابی خسته شدم؛ چون به نهالها کمک کردم تا رشد کنند. » پسرش به سرعت به سمت مزرعه دوید تا نگاهی بیندازد که دید همه نهالها خیلی سریع خشک شده اند.
« هونگ مینگ لو »