همه حواسم،
گلوله برفی شده بود
توی دستهای گرم تو.
کوهستان پیر،
آخرین روز زمستان را
در آغوش می کشید
و خدا تصمیم داشت
برای بهار،
چند قلم موی تازه بفرستد.
رنگین کمان که بزند،
آن گاه،
آن دستها شعر خواهند شد.
« نادر جابری »