ز هم بگشا دو بال بسته ام را،
گره از کار قلب خسته ام را.
زمان و عرصه بر من تنگ و تار است.
منور کن شب پیوسته ام را.
دلم با نام تو در حال رشد است.
تناور کن نهال هسته ام را.
یک امشب با تو هستم؛ خوش خوشان کن
دل از آتش تب جسته ام را.
به انگشت مبارک باز بنما
تمام عقده های بسته ام را.
عجب موجیست در چشمم! رها کن
از این غم قایق بشکسته ام را.
بخندانم که تا مردم ببینند
نماد از تلاطم رسته ام را.
« کریم شیخی »