روزی پسر جوانی سراسیمه به نزد استاد آمد و گفت: « استاد! چندین ماه است که در راهم تا نزد شما بیایم و پاسخ سؤالم را از شما بپرسم. شما که استاد بزرگ این دیار هستید به من بگوئید چه کار کنم تا فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیب من هم نشود؟ ». استاد نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: « امروز را استراحت کن. فردا صبح که خستگیت در رفت، پاسخت را خواهم داد. » صبح روز بعد، استاد پسر جوان را از خواب بیدار کرد و به همراه او و چند تن از شاگردانش به سمت رودخانه ای که در چند فرسنگی دهکده بود به راه افتادند. نزدیک رودخانه که رسیدند، استاد خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: « تکلیف امروز شما این است که بروید و از آن سوی رودخانه و از بین تکه سنگهای سیاهی که در کنار صخره قرار دارند تکه سنگ کوچکی برای من بیاورید. » هر یک از شاگردان استاد روشی را برای عبور از رودخانه و انجام تکلیفشان انتخاب کردند. برخی پرواکنان خود را به آب زدند و شناکنان و به سختی خود را به آن طرف رودخانه رساندند. برخی نیز با همکاری یکدیگر با چوبهای درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی ساختند. برخی دیگر نیز از گروه جدا شدند تا خود را به بالای رودخانه؛ جائی که عرض آن کم بود، برسانند و به راحتی و بدون هیچ وسیله ای از رودخانه عبور کنند. پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان استاد خیره شده بود. سپس ناگهان رو به استاد کرد و گفت: « این دیگر چه تکلیف مسخره ای است؟ اگر واقعا لازم است بچه ها به آن سمت رودخانه بروند و برای شما سنگ بیاورند، پلی بسازید تا بتوانند از روی آن عبور کنند. » استاد تبسمی کرد و گفت: « نکته همین جاست. این تو هستی که باید پل خودت را بسازی. روی این رودخانه دهها پل است؛ اما این جائی که ما ایستاده ایم، پلی نیست. تکلیف امروز ما برای این است که یاد بگیرید بیشتر اوقات، در زندگی مجبور می شوید برای عبور از رودخانه های خروشان سر راهتان خودتان برای خودتان پلی بسازید و منتظر دیگران ننشینید. اگر می خواهی مانند بقیه افراد فقیر و بیچاره دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگوئی: « از این به بعد، پلهای زندگی خودم را خودم خواهم ساخت. » و سپس بلافاصله از جا برخیزی و به طور دائم و مستمر در حال ساختن پلی برای عبور از رودخانه های خروشان زندگیت باشی. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »