مرد با عجله به خانه آمد و از دختر 7 ساله اش خواست تا از جعبه کمکهای اولیه مقداری بتادین و باند زخم برایش بیاورد. دخترک که مثل همه دخترهای عالم عاشق پدرش بود با عجله دوید و لوازمی را که پدرش خواسته بود برایش آورد. مرد مشغول ضدعفونی کردن زخم روی دستش بود که دخترش با نگرانی پرسید: « چه شده است پدر!؟ دستتان چرا زخمی است؟ ». پدر همان طوری که داشت زخمش را می بست، گفت: « چیزی نیست دخترم! داشتم به خانه می آمدم که ناگهان یک سگ به من حمله کرد و دستم را گاز گرفت. » دخترک رو به پدرش گفت: « وقتی آن سگ لعنتی دست شما را گاز گرفت، چرا شما هم گازش نگرفتید پدر جان!؟ ». پدر خندید و گفت: « عزیز دلم! من و سگ خیلی با هم فرق داریم. سگ عقل ندارد و از روی غریزه حمله می کند؛ ولی ما آدمها عاقل هستیم و وقتی می خواهیم کاری کنیم، اول فکر می کنیم. ما که نباید مثل سگ باشیم. حالا متوجه منظور من شدی عزیزم!؟ ». دخترک سری تکان داد و گفت: « بله پدر جان! تازه، یک فرق دیگر هم دارید. شما من را دارید که کمکتان کنم؛ اما آن سگ بدبخت شاید دختری نداشته باشد که کمکش کند. »
« پریسا نعمت نژاد »