زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

شب یلدا

 

شب یلدا رسیده بود. « پریسا » که از چهار روز قبل، به دستور مادرش و به خاطر اینکه شوهرش برایش ماشین نمی خرید، از خانه قهر کرده بود، حالا گوشه اتاق نشسته بود و از دوری شوهرش اشک می ریخت. همان موقع، مادرش وارد اتاق شد و گفت: « تو از دوری شوهرت اشک می ریزی. آن وقت همسایه هایتان الان زنگ زدند و گفتند که آقا « فرشاد » میهمانی داده و همه جا را چراغانی کرده است. » « پریسا » با عصبانیت گفت: « باور نمی کنم. » مادر گفت: « کاری ندارد. همین الان بیا برویم دم خانه تان تا معلوم شود. » چند دقیقه بعد، مادر و دختر جلوی خانه دامادشان پیاده شدند. « پریسا » ابتدا که دید خانه نورانی است، جا خورد. مادرش پوزخندی زد و گفت: « حالا بیا برویم از پشت پنجره ببینیم میهمانش کیست که برایش این طور چراغانی کرده است. » « پریسا » گریه کنان همراه مادرش به راه افتاد؛ اما زمانی که داخل خانه را نگاه کرد، « فرشاد » را دید که حدود پنجاه عدد شمع را در سراسر خانه روشن کرده و در کنار هر شمع یکی از عکسهای زنش را قرار داده و خودش هم تک و تنها سر سفره شب چله نشسته است. « پریسا » با دیدن این صحنه به سمت مادرش برگشت تا حرفی بزند که دید مادرش از خجالت سوار ماشین شده و در حال رفتن است. « پریسا » حرفی نزد و زنگ خانه را به صدا درآورد.

« پروانه عباسی »