زن که می دانست شوهرش آن روز قصد دارد به یکی از شهرهای اطراف برود ساعت 6 صبح از خواب بیدار شد و به طرف یخچال رفت و همان طوری که چند تخم مرغ برمی داشت، با صدائی بلند رو به اتاق خواب گفت: « صبح بخیر « استیفن »! مگر دیشب نگفته بودی که امروز باید زود از خانه خارج شوی؟ پس تا دیر نشده، بیدار شو. » « استیفن » با شنیدن صدای زنش از تخت جدا شد و آبی به سر و صورتش زد و آمد داخل آشپزخانه و روی صندلی نشست. وقتی متوجه شد که زنش می خواهد برای صبحانه نیمرو درست کند، لبخندی زد و رفت کنار گاز و گفت: « چه کار می کنی « کریستی »؟ چرا این قدر کم کره می زنی؟ چرا این قدر تخم مرغ مصرف می کنی؟ شعله گاز را بیشتر کن عزیزم! مراقب باش « کریستی »! کره سوخت. خدای من! تو دوباره یادت رفت به نیمرو نمک بزنی؟ و ... » « کریستی » که از رفتار شوهرش تعجب کرده بود بالاخره طاقتش تمام شد و با صدائی بلند گفت: « دیوانه شده ای « استیفن »!؟ من حداقل بیست سال است که آشپزی می کنم. آن وقت تو درست کردن یک نیمرو را به من آموزش می دهی؟ ». مرد لبخندی زد و گفت: « درست است عزیزم؛ ولی من مخصوصا این کار را کردم تا تو متوجه شوی که وقتی داخل ماشین کنارم نشسته ای و مدام از رانندگی من ایراد می گیری، من چه حالی می شوم! ». « کریستی » سکوت کرد و سرش را پائین انداخت.
« دیوید تارد »