زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

مقابله به مثل

 

زن که می دانست شوهرش آن روز قصد دارد به یکی از شهرهای اطراف برود ساعت 6 صبح از خواب بیدار شد و به طرف یخچال رفت و همان طوری که چند تخم مرغ برمی داشت، با صدائی بلند رو به اتاق خواب گفت: « صبح بخیر « استیفن »! مگر دیشب نگفته بودی که امروز باید زود از خانه خارج شوی؟ پس تا دیر نشده، بیدار شو. » « استیفن » با شنیدن صدای زنش از تخت جدا شد و آبی به سر و صورتش زد و آمد داخل آشپزخانه و روی صندلی نشست. وقتی متوجه شد که زنش می خواهد برای صبحانه نیمرو درست کند، لبخندی زد و رفت کنار گاز و گفت: « چه کار می کنی « کریستی »؟ چرا این قدر کم کره می زنی؟ چرا این قدر تخم مرغ مصرف می کنی؟ شعله گاز را بیشتر کن عزیزم! مراقب باش « کریستی »! کره سوخت. خدای من! تو دوباره یادت رفت به نیمرو نمک بزنی؟ و ... » « کریستی » که از رفتار شوهرش تعجب کرده بود بالاخره طاقتش تمام شد و با صدائی بلند گفت: « دیوانه شده ای « استیفن »!؟ من حداقل بیست سال است که آشپزی می کنم. آن وقت تو درست کردن یک نیمرو را به من آموزش می دهی؟ ». مرد لبخندی زد و گفت: « درست است عزیزم؛ ولی من مخصوصا این کار را کردم تا تو متوجه شوی که وقتی داخل ماشین کنارم نشسته ای و مدام از رانندگی من ایراد می گیری، من چه حالی می شوم! ». « کریستی » سکوت کرد و سرش را پائین انداخت.

« دیوید تارد »