حالا دیگر،
فقط یک گلوله برایش باقی مانده بود
و نمی دانست آن را برای چه کسی پرتاب کند.
نرم نرمک،
صدای پای بهار می آمد
و گلوله برف در دستش،
داشت آب می شد.
« روح الله مهدیپور »