سحر بود و در شرق آئینه بودم.
دلم را در آئینه ها می سرودم.
خودم را به دست دلم می سپردم.
دلم را ز دست خودم می ربودم.
سحر بود و چون آسمان بال خود را
به پهنای آئینه ها می گشودم.
تمام نمازم غزل بود و آتش؛
قیامم، قنوتم، رکوعم، سجودم.
نیستان ناله، نیستان آتش،
رها بود در بندبند وجودم.
در آئینه ها رد پای شقایق
و در رو به رو من که عاشق نبودم.
« پرویز بیگی حبیب آبادی »