تا صبح،
بر درختهای اتاقم برف بارید.
پشت میز صبحانه،
به آدمی که ساخته بودم
نانی که تو رویش مربا مالیده بودی
می دادم.
من امروز ده ساله می شوم و تو،
شمعهائی که قول داده بودی
نیاورده ای.
انگشتهایم را روشن می کنم.
ناخنهایم،
چکه چکه می شود.
نگاه تو می وزد.
تولدم مبارک می شود.
« سید مهدی جلیلی »