قلب بی تابی دوباره عابر شبهای توست.
موج سرگردان چشمی عاشق دریای توست.
پشت رؤیائیترین افکار معصومانه اش،
انعکاسی از غروب خسته غمهای توست.
لحظه لحظه می شکافم قلب این آئینه را.
آن چه می بینم خطوط مبهم سیمای توست.
عکس خفته با من از فردا نمی گوید سخن.
چشمهای منتظر دلواپس فردای توست.
مثل هر شب می روم تا مرز تاریک جنون.
کاش می دیدی که این عابر همان شیدای توست!
« اسماعیل داورپناه »