گهگاه در من شاعرانی شعر می خوانند،
با لحن یکدست و روانی شعر می خوانند.
از راز شیرین غزل سرریز، هی سرریز.
پیرند و با لحن جوانی شعر می خوانند.
آتش همان چیزیست از لبهایشان جاریست.
در هیئت آتشفشانی شعر می خوانند.
این شاعران آئینه را از خویش می دانند.
با شور می آیند و آنی شعر می خوانند.
از چشمشان هی شعر می ریزد خدا، هی شعر!
دارند جان مهربانی، شعر می خوانند.
« شعبان کرمدخت »