زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

خجالت

 

صدائی آمد: « خجالت می کشی؟ تنهائی؟ چرا آن گوشه نشسته ای؟ ». باز هم صدائی آمد: « همیشه خجالتیها کنج دیوار قائم می شوند. پس تو هم خجالتی بودی و ما خبر نداشتیم؟ ». باز هم صدائی آمد؛ این بار طولانیتر: « می دانی؟ به نظر من آدم اگر اجتماعی نباشد، باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد. حالا ناراحت نشوی. کلا گفتم. منظورم شخص خاصی نبود. » صدا این بار قطع نشد و به آرامی ادامه پیدا کرد: « شما همه همین طور هستید. دوستانت هم همیشه گوشه دیوار و پشت به بقیه می نشینند. همه شما خجالتی هستید. » صدا قطع شد؛ اما دوباره شروع شد و این بار بلندتر: « کلا هنرمندها عجیب هستند. چرا از پشت آن بلند نمی شوی؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا یک بار هم که شده به حرفهای من گوش نمی دهی؟ ». صدا قطع شد. خسته شد. خسته شد از حرفهایش، از نشستن پشت پیانو.

« شبنم اختری »