خرچنگ به گل گفت: « الان تو را با این چنگالهای تیزم از ریشه قطع می کنم تا دیگر خودت را نشان ندهی. » گل گفت: « من کی خودم را نشان داده ام؟ من فقط یک گل هستم، مثل تو که خرچنگی. » خرچنگ گفت: « از این حرفهای فیلسوفانه نزن. تو نباید دیده شوی. نباید. » گل گفت: « خوب. اگر از این ناراحت هستی که همه مرا می بینند، وقتی مرا قطع کردی، درون گلدان داخل اتاقت بگذار. من هر جا که باشم، گلم. » خرچنگ گفت: « صاف و پوست کنده بگویم. من چشم دیدن گل را ندارم؛ هر جا که باشد. » و بعد به گل نزدیک و نزدیکتر شد؛ اما کسی که این ماجرا را تعریف می کرد با یک تیپا خرچنگ را پرتاب کرد به یک جای دور که پر از لجن بود.
« فریبرز لرستانی »