باران نمی بارد بر این دشت تباهی.
ای قلب من! تنها تو غرق اشک و آهی.
یک گل در این گلدان بی حاصل نمانده.
این حوض مانده در عزای داغ ماهی.
روز و شب این خانه تنها درد و رنج است.
یک کوله بار از غم به پشت هر نگاهی.
یک دسته زاغ سر به پا غرق سیاهی،
ماندند در سوگ کبوترهای چاهی.
این جا پریدن هم کمی شادی ندارد.
این آسمان تنهاست؛ بی نوری و ماهی.
چشمان من تا بی نهایتها چشیدند
طعم غریب بی کسی، بی تکیه گاهی.
عطری نمی پیچد در این عصر غم انگیز.
تنها شب است و یک بغل از روسیاهی.
حتی قلم هم خسته است از غم نوشتن.
جان می سپارد ناگهان بر برگ کاهی.
« سپیده شافعی »