ای آن که در نهایت پیدائی!
پنهان چو رمز و راز معمائی.
اندر خیال « مانی » و « زردشت »ی.
گمگشته « فلاطون » و « بودا »ئی.
در انتظار بارقه ای دیگر،
« موسی (ع) » هنوز معتکف طور است
و ز آتشی که داشت به دل « عیسی (ع) »،
هفت آسمان فرو شده در نور است.
در جستجویت عقل و دل و دیده،
حیران شد و نبست از آن طرفی.
دنیا پر از کلام تو و آخر،
معلوم کس نگشت از آن حرفی.
شأن تو نیست صورت و رؤیت را.
تو برتر از تصور و رؤیائی.
خود فکرتی؛ به فکر نمی گنجی.
خود دیده ای؛ به دیده نمی آئی.
بر درگهت جز این نتوان گفت
کین جستجو هم از تو شده موجود
وندر مقال بودن و نابودن،
تو بوده ای و هستی و خواهی بود.
« علی اندیشه »