با خود یدک می کشم
سایه ها را.
شاید از زمانهای دور،
تقدیر چنین بود.
تاول عصر من حتی
در آینه تازه نیست.
قدم زدن
در هوای گسترده عصر من،
نمی ارزد به درک اکسیژن.
گیرم ناتوانیم را توجیه کند
اندیشه مصنوعی عصا.
گیرم اشک آرامبخش،
ترانه ای رها بر گونه هایم باشد
و زانوهایم،
دامنه ای برای افتادن سرم.
عصر من شاید ساحلی است
زیر دریا.
باید حرف آب را بچشم،
بردارم پلاسم را
و گلبرگهای خوشبوی « قرآن » را
و در دامنه آن دشت بلند،
دنبال آرامگاهی باشم.
« سیاوش پورافشار »