کنار می آیم با کیفم
که روی صندلی کناری،
برایت جا می گیرد
و عکسهای تکیده تکی
که قاب نمی شوند
تا کنارشان نایستی
و نگوئی: « سیب. »
با چشم این هواپیما،
نه آزادی دیده می شود،
نه قصرالدشت.
تنها دماوند سرش را بالای دود گرفته.
نفس نفس می کشد
ماهی در دریاچه نفت.
به یادم تو را فراموش
که قصرهای این دشت کلنگی ریختند
و واحد واحد مستعمره ات شدند.
صندلی را، قاب عکس را، دشت را
گودبرداری کن.
« ما آزموده ایم در این شهر،
بخت خویش. »
باران نمی بارد
و هشدارها اضطرار می آورد.
روی صندلی کناری ببار.
با چشم این هواپیما،
از آن روز که در بند توام،
آزادی دیده می شود.
« مهرنوش قربانعلی »