سگها و اسبها برای جست و خیز کردنشان در هوای طوفانی دلایل متفاوتی دارند. سگها باد را دوست دارند. به همین جهت وقتی باد شدید می وزد، بازیگوشتر و پر سر و صداتر می شوند؛ اما رفتار اسبها در هوای طوفانی به گونه ای است که هراسان می شوند و تمایل به فرار پیدا می کنند. این تفاوت می تواند به خاطر تفاوت بین شکار و شکارچی باشد. باد شدید می تواند بوهای ناآشنائی با خود به همراه بیاورد که برای اسبها به معنای خطر و برای سگها به معنای فرصت است؛ اما فرار کردن اسب در باد شدید می تواند به جای اینکه او را از خطر دور کند، باعث نزدیکتر شدنش به آن شود؛ چرا که غرش مداوم باد در گوش اسب هوشیاریش را نسبت به موقعیت مختل می کند.
منبع: دو هفته نامه « دانستنیها »
موفقیت اقتصادی یک کشور با رفتار آنلاین شهروندان آن کشور مرتبط است. در کشورهای ثروتمند تعداد جستجوهای اینترنتی برای یافتن مطالبی در مورد آینده بیشتر از کشورهای کم درآمدتر است. از این جا می توان نتیجه گرفت که بین سرانه تولید ناخالص ملی و تمایل شهروندان به نگاه به آینده رابطه مستقیم وجود دارد و احتمالا علت آن این است که تمرکز بر آینده یکی از عوامل مؤثر بر موفقیت اقتصادی است.
منبع: دو هفته نامه « دانستنیها »
بر اساس مشاهدات انجام گرفته اگر یادگیری زبان خارجی به صورت منقطع و با فواصل زمانی مختلف انجام شود، تأثیر بهتری خواهد داشت. چنین وقفه هائی در آموزش زبان خارجی باعث می شود زبان از حافظه اخباری که با آن اطلاعات را به صورت خودآگاه بازیابی می کنیم به حافظه پردازشی که ذاتیتر است منتقل شود و به این ترتیب، فعالیت مغزی افراد هنگام تکلم به زبان خارجی شباهت بیشتری به فعالیت مغزیشان در زمان تکلم به زبان مادری پیدا می کند.
منبع: دو هفته نامه « دانستنیها »
رابطه هنر با بیماری روانی یک رابطه دوطرفه است؛ اما این طور هم نیست که در زندگی هنرمندان همیشه باید به دنبال یک بیماری روانی بگردیم. برخی از نقاشیهائی که بیماران روانی؛ مخصوصا افراد مبتلاء به اسکیروفرنی، می کشند به قدری جالب هستند که حتی نقاشان سورئالیست کاردرست هم برای الهام گرفتن از آنها استفاده می کنند. حتی بعضی از مجموعه داران هم این نقاشیها را جمع آوری می کنند.
« ونسان ون گوگ » نقاش نماد هنرمندانی است که با بیماری روانی دست و پنجه نرم کرده اند. برخی معتقدند که تابلوی « شبهای پرستاره » او ناشی از توهم بینائیش بوده است. یعنی وی درختها و آسمان را همان طوری که می دیده کشیده است. البته افرادی که چنین گمان می کنند فراموش کرده اند که « ون گوگ » قبل از اینکه بیمار باشد، یک هنرمند تراز اول است؛ نه کسی که کپی کننده توهماتش است؛ اما چیزی که در مورد او مسلم است این است که او بارها و بارها در زندگیش حمله های افسردگی را تجربه کرده است. او فرزند ساکت و آرام یک خانواده پرجمعیت بود. اولین باری که وی افسردگی را تجربه کرد، 11 سال داشت و زمانی بود که به یک مدرسه شبانه روزی فرستاده و از خانواده اش دور شده بود؛ اما شروع جوانی او بد نبود. او به واسطه عموهایش که صاحب گالری بودند در بنگاهی در لندن دلال آثار هنری شد و از پدرش هم بیشتر پول درمی آورد؛ اما بعد از اینکه از دختر صاحبخانه اش جواب رد شنید، کم کم منزوی شد و سرانجام به این نتیجه رسید که نباید از آثار هنری استفاده مالی کرد. به همین خاطر هم از کارش اخراج شد. کسی هم نقاشیهای خودش را نمی خرید. همین از دست دادنهای بسیار و فاصله ای که بین دنیای واقعی و دنیای آرمانی « ون گوگ » بود به تدریج او را افسرده کرد که در نهایت به خودکشی وی منجر شد؛ اما این افسردگی به غیر از خودکشی حاصل دیگری هم داشت؛ کشیدن بیش از 20 تابلو در 2 ماه پایانی عمر.
« کامیلا کلوده »؛ مجسمه ساز فرانسوی، یکی دیگر از قربانیان بیماری روانی بود. او در سال 1864 میلادی؛ یعنی زمانی که دخترها را تشویق به گلدوزی می کردند، در فرانسه به دنیا آمد. از همان نوجوانی بی خیال زندگی عادی شد و برای مجسمه ساز شدن به پاریس مهاجرت کرد. در 20 سالگی شاگرد « رودن »؛ مجسمه ساز مشهور، شد و در کارهایش روز به روز پیشرفت کرد؛ اما او فقط شاگرد « رودن » نبود. او عاشق استادش شده بود و همین عشق هم کار دستش داد. استاد بعد از 15 سال با شخص دیگری ازدواج کرد؛ ضمن اینکه وی هیچ گاه در سایه « رودن » آن قدری که حقش بود دیده نشده بود. همه این عوامل دست به دست هم دادند تا بیماری روانی « کامیلا » در سن 41 سالگی آشکار شود. « کامیلا » شروع کرد به نابود کردن مجسمه هایش. همچنین او این هذیان را داشت که « رودن » ایده های هنریش را می دزدد و در صدد توطئه ای برای کشتن وی است. سرانجام او چاره ای جز بستری شدن در آسایشگاه روانی را نداشت؛ جائی که تا پایان عمرش؛ یعنی سال 1943 میلادی، در آن جا ماند. روانپزشکان بیماریش را اسکیزوفرنی پارانوئید تشخیص داده بودند.
از دیگر هنرمندان مبتلاء به بیماری روانی « لارس فون تریه »؛ کارگردان روانکاوانه ترین و عجیب و غریبترین فیلمهای معاصر، است. وی که سازنده فیلمهائی چون « داگ ویل »، « احمقها »، « رقصنده در تاریکی » و ... است خود از چند نوع ترس مرضی و افسردگی رنج می برد. آن چیزی که بیش از هر چیزی در او مشهود است ترس او از پرواز است. او آن چنان از پرواز می ترسد که فاصله بین زادگاهش دانمارک تا فرانسه را خودش با اتومبیل شخصی رانندگی می کند. موقع پروازهای اجباری هم باید جائی خاص در هواپیما برایش بسازند و خدم و حشم لحظه ای ترکش نکنند. در مورد افسردگیهای گاه و بی گاه و فلج کننده اش هم خودش در مصاحبه هایش چیزهائی گفته؛ اما دلیلش مشخص نیست.
در فهرست بلندبالای هنرمندان روانپریش نامهای زیر به چشم می خورد: « دیوید ویلیامز » کمدین، « رابرت شومان » آهنگساز، « ادگار آلن پو »ی شاعر و نویسنده، « ادوارد مونش » نقاش، « مل گیبسون » بازیگر، « والت ویتمن » شاعر، « ریلکه » شاعر، « جکسون پولاک » نقاش، « پل گوگن » نقاش، « هریسون فورد » بازیگر، « لئونارد کوهن » ترانه سرا، « سید برت » آهنگساز، « فرانسیسکو گویا »ی نقاش، « وودی آلن » کارگردان، « آنجلینا جولی » بازیگر و ... .
نقاشیهای زیر نقاشیهائی هستند که بیماران مبتلاء به بیماریهای روانی کشیده اند:
این نقاشی متعلق به « لوئیس وین » است که در سن 47 سالگی به اسکیزوفرنی دچار شد. گربه هائی که او در این نقاشی کشیده است هم ناشی از توهمهای او هستند و هم ناشی از درکی که او از دنیا به عنوان یک مکان خطرناک و پر از توطئه داشته است.
این نقاشی را یک بیمار روانی به نام « دیمیتر کسل » کشیده است. خودش در مورد این نقاشی گفته است که این تورهای قرمز شاخه های الکتریکی مغز او هستند. مشتهای گره کرده و دندانهای آشکار نشان دهنده خشم بسیاری است که بیمار نسبت به جهان و بیماریش دارد.
این نقاشی نیز مربوط به یک بیمار اسکیزوفرنی 25 ساله به نام « درک بیز » است. ظاهرا وی در این نقاشی مزرعه ای را در غرب کانادا کشیده است؛ اما در واقع کودکی وحشتناک و خشنش را نشان می دهد.
منبع: دو هفته نامه « دانستنیها »
زندگی همانند یک رستوران سلف سرویس است. در دنیا همه گونه فرصت و موقعیت در برابر ما قرار دارد. در این بین، عده ای بشقاب خود را برمی دارند و برای انتخاب فرصتهای مورد علاقه شان به تکاپو و حرکت می پردازند و هر کسی به میزان تلاشی که دارد سهمی از زندگی می برد؛ اما عده ای هستند که بی حرکت به صندلی خود چسبیده اند و از سهمی که دیگران در بشقاب خود دارند دچار شگفتی شده و مدام شکایت می کنند که چرا دیگران سهم بیشتری از زندگی دارند. این در حالی است که آنها نیز می توانند همانند دسته اول بشقاب خود را بردارند، برخیزند و به انتخاب فرصتهای بیشماری که در اطرافشان وجود دارد بپردازند.