پیرمردی که حدودا 65 ساله به نظر می رسید هنگامی که قصد سوار شدن به اتوبوس را داشت، با موتورسواری تصادف کرد و به زمین افتاد. هنگامی که مردم به کمک او آمدند و از روی زمین بلندش کردند، علیرغم اینکه دست و پایش کمی زخمی شده بود، رو به موتورسوار کرد و گفت: « حال من خوب است پسر جان! تو نگران نباش و برو به کارت برس. » موتورسوار که جوان بامعرفتی بود پاسخ داد: « نه پدر جان! شما الان گرم هستید. بهتر است برویم بیمارستان تا معاینه ای از شما انجام شود. » پیرمرد قبول نکرد و رو به جوان موتورسوار گفت: « نه پسرم! من باید هر چه زودتر خودم را به آسایشگاه سالمندان برسانم. آخر می دانی؟ امروز روز تولد همسرم است. او آلزایمر دارد و اکنون در آسایشگاه بستری است. من حتما باید بروم، برایش کیک ببرم و کنارش بنشینم. » موتورسوار جوان خیلی سعی کرد پیرمرد را راضی کند که به بیمارستان بروند؛ اما او همچنان اصرار داشت که به دیدار همسرش برود. جوان که دید پیرمرد راضی نمی شود، پیشنهاد داد که حداقل او را به قنادی و سپس به آسایشگاه برساند. پیرمرد که عجله داشت درخواست پسر جوان را پذیرفت. یک ساعت بعد هنگامی که پیرمرد می خواست با جعبه کیکی در دست وارد آسایشگاه شود، جوان به او گفت: « ببخشید. مگر شما نمی گوئید که همسرتان آلزایمر دارد؟ وقتی او شما را نمی شناسد، چه اصراری دارید که در روز تولدش کنارش باشید؟ ». پیرمرد بغضی کرد و گفت: « حق با توست؛ اما من که او را می شناسم. »
« آرتور هین »
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش به تعمیرگاه رفت. تعمیرکار بعد از اتمام کارش به جراح گفت: « من تمام اجزاء ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و اجزاء دیگر آن را باز می کنم و تعمیر می کنم. در حقیقت آن را زنده می کنم. حالا چطور درآمد سالانه من یک صدم شما هم نیست؟ ». جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: « اگر می خواهی درآمدت برابر درآمد من شود، سعی کن زمانی که موتور در حال حرکت است، آن را تعمیر کنی. »
« طاهره رفیع زاده کسمائی »
روزی پسر جوانی سراسیمه به نزد استاد آمد و گفت: « استاد! چندین ماه است که در راهم تا نزد شما بیایم و پاسخ سؤالم را از شما بپرسم. شما که استاد بزرگ این دیار هستید به من بگوئید چه کار کنم تا فقر و نداری و سرنوشت تلخ والدینم نصیب من هم نشود؟ ». استاد نگاهی به تن خسته و رنجور جوان انداخت و با تبسم گفت: « امروز را استراحت کن. فردا صبح که خستگیت در رفت، پاسخت را خواهم داد. » صبح روز بعد، استاد پسر جوان را از خواب بیدار کرد و به همراه او و چند تن از شاگردانش به سمت رودخانه ای که در چند فرسنگی دهکده بود به راه افتادند. نزدیک رودخانه که رسیدند، استاد خطاب به پسر جوان و شاگردانش گفت: « تکلیف امروز شما این است که بروید و از آن سوی رودخانه و از بین تکه سنگهای سیاهی که در کنار صخره قرار دارند تکه سنگ کوچکی برای من بیاورید. » هر یک از شاگردان استاد روشی را برای عبور از رودخانه و انجام تکلیفشان انتخاب کردند. برخی پرواکنان خود را به آب زدند و شناکنان و به سختی خود را به آن طرف رودخانه رساندند. برخی نیز با همکاری یکدیگر با چوبهای درختان اطراف رودخانه کلک کوچکی ساختند. برخی دیگر نیز از گروه جدا شدند تا خود را به بالای رودخانه؛ جائی که عرض آن کم بود، برسانند و به راحتی و بدون هیچ وسیله ای از رودخانه عبور کنند. پسر جوان مات و مبهوت به شاگردان استاد خیره شده بود. سپس ناگهان رو به استاد کرد و گفت: « این دیگر چه تکلیف مسخره ای است؟ اگر واقعا لازم است بچه ها به آن سمت رودخانه بروند و برای شما سنگ بیاورند، پلی بسازید تا بتوانند از روی آن عبور کنند. » استاد تبسمی کرد و گفت: « نکته همین جاست. این تو هستی که باید پل خودت را بسازی. روی این رودخانه دهها پل است؛ اما این جائی که ما ایستاده ایم، پلی نیست. تکلیف امروز ما برای این است که یاد بگیرید بیشتر اوقات، در زندگی مجبور می شوید برای عبور از رودخانه های خروشان سر راهتان خودتان برای خودتان پلی بسازید و منتظر دیگران ننشینید. اگر می خواهی مانند بقیه افراد فقیر و بیچاره دچار فقر و فلاکت نشوی و زندگی سعادتمندی پیدا کنی، باید یک بار برای همیشه به خودت بگوئی: « از این به بعد، پلهای زندگی خودم را خودم خواهم ساخت. » و سپس بلافاصله از جا برخیزی و به طور دائم و مستمر در حال ساختن پلی برای عبور از رودخانه های خروشان زندگیت باشی. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
روزی یکی از مأموران کنترل مواد مخدر به دامداری ای در ایالت تگزاس آمریکا می رود و به صاحب سالخورده آن می گوید: « من باید دامداریت را برای جلوگیری از کشت مواد مخدر بازدید کنم. » دامدار به بخشی از مرتع اشاره می کند و می گوید: « موردی ندارد؛ اما به آن جا نرو. » مأمور فریاد می زند: « آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم. » سپس از جیب پشتش نشانش را بیرون می کشد و می گوید: « این را می بینی؟ این نشان به این معناست که من می توانم بدون چون و چرا به هر جائی که دلم خواست، بروم. حالیت شد؟ ». دامدار محترمانه سری تکان می دهد و می گوید: « پوزش می خواهم. » و سپس به سراغ کارش می رود. کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلندی را می شنود. وقتی به اطراف نگاه می کند، مأمور را می بیند که از ترس یک گاو بزرگ وحشی دوان دوان در حال فرار است. به نظر می رسید که مأمور راه فراری ندارد و قبل از اینکه به جای امنی برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را به گوشه ای پرتاب می کند و به سرعت خودش را به نرده ها می رساند و فریاد می زند: « نشانت را نشانش بده. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
باز هم دیشب فریاد می زد و کمک می خواست؛ اما دیگر کسی به دادش نمی رسید. حالا همه مردم آزار می خواندندش؛ اما او درک نمی کرد که چرا هیچ کس باور نمی کند که یک گرگ وحشتناک شب و روز در صحرا به سراغش می آید و آزارش می دهد و چقدر ترسناک بود این گرگ تنهائی از نظر چوپان دروغگو!
« صهبا حسینی »