زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

پاسخ آئینه

 

پاسخ آئینه آیا سنگ بود؟

سهم من آیا دلی آونگ بود؟

ها، شکستید این دل آئینه را.

جنس دلهاتان مگر از سنگ بود؟

خوب می دانید بد تا کرده اید

با دلی که با شما یکرنگ بود،

با دلی که محض دیدار شما،

پشت پلک پنجره دلتنگ بود،

چشم دل می دوخت بر راه شما،

گوش جانش بر صدای زنگ بود.

از همان آغاز در راه وفا،

پای دلهای سیاتان لنگ بود.

تازه روشن شد برایم مثل روز

اینکه دلهای شما شبرنگ بود.

ای کسانی که به جای دوستی،

ذهنتان لبریز طرح جنگ بود،

دستتان در دست سرد کینه ها،

فکرتان آلوده نیرنگ بود!

آه! دلگیرم من از دست شما.

پاسخ آئینه آیا سنگ بود؟

« محمد رحیمی » 

جلسه

 

جمع است جمع صندلیها دور یک میز

و میز یعنی اشتیاقی فتنه انگیز.

با غژغژ گه گاه گوئی حرفها داشت

از آن فضای زردتر از روح پائیز،

آن دستهای در هم و لم داده، آری،

آن گفتگوی خشکتر از هر رگ میز.

در پشت شیشه چشمهائی حرف می زد

با لحظه ها، با پوستهای میوه ها نیز.

« دیوار باید خواند آن در را، »: دلم گفت

« وقتی که دارد تابلوئی گردن آویز. »

« معین دریائی » 

در ایستگاه

 

سوت قطار شب دلم را زیر و رو می کرد.

گوینده سالن زمان را بازگو می کرد؛

من حرفهایم بر گلو چسبیده بود اما.

ساعت تمام حرفهایم را مگو می کرد.

لبخندهای آخرش هر چند زیبا بود؛

بغضش ولی دستان او را داشت رو می کرد.

 

سوت قطار شب که او را با خودش می برد

انگار تیری در ته قلبم فرو می کرد.

بغضم به من می گفت: « بشکن، مرد بی رویا! »؛

چشمم ولی بی اشک حفظ آبرو می کرد.

 

او رفت و سالن بر سرم تا صبح می چرخید.

ساعت فقط مرگ زمان را بازگو می کرد.

« حبیب فرقانی » 

زاده گندم

 

کوله بارم را پر از گندم کن،

آن گاه که از دیوار کاهگلی روئیده باشد.

از تلاقی ابرهای سیاه چنان سخن راندی

که به پندارم باران نیامده هرگز.

 

ای علفهای هرز!

ابر هر گاه گریست،

رویای شما فرو ریخت.

بوی ستاره را

هر برگ برگتان می شناسد.

 

وقتی ملخها آمدند،

دانستم آسمان گناهی ندارد.

آی! زاده گندم!

« مسعود شیرمحمد جماعت » 

باران

 

بیا باران؛ که امشب بی قرارم!

کنار پنجره در انتظارم.

بریدم از نفیر ناامیدی.

تو بشکن این سکوت غصه دارم.

دلم روشن کن از هرم نوایت.

بیا تا اشک دلتنگی ببارم.

ببین سیمای من خشک است و بی آب.

منم مخمور تو با چشم تارم.

ببخش امشب مرا نور تجلی.

امیدی جز دعای تو ندارم.

« شایان نقدی »