دلت که گرفت،
می توانی بیائی به آن اتاق قدیمی.
دلت که از دلخوشیهای جدید گرفت،
باز می توانی بیائی.
من هنوز این جایم
با لباس خاکی و زانوهای زخمی؛
همان کودکی گمشده ات.
« صهبا حسینی »
معلم غرق درس دادن،
بچه ها را می کشاند به اعماق
و من بر قایق چوبیم؛ نیمکت،
غرق تخیلاتم
تا اینکه چشم معلم،
بهتر از هر نجات غریقی،
پیدا و پیاده ام می کند از قایق.
در دریا را باز می کند.
پرتم می کند توی خشکی.
حالا منم و راهروئی،
بدون قایق،
بدون غریق نجات؛
ولی من باز هم،
غرق خیال می شوم.
باید جبران کنم لطفش را.
باید نجاتش بدهم.
« نیلوفر شهسواریان »
ما می کشیدیم
با شالگردن،
یک راه کوتاه،
بین تو و من.
قالیچه می شد
اندازه شهر.
دست من و تو،
دروازه شهر.
امروز دوریم
از هم من و تو،
افتادن و من،
خندیدن و تو.
از کینه و غم،
طومار داریم.
اندازه شهر،
دیوار داریم.
« شیلان صلاح »
ما عاشقیم هر روز.
تقدیرمان همین است.
ما عشق آسمانیم.
کی فکر این زمین است!؟
در دل پریم از نور.
همرنگ آفتابیم.
ما گر چه آسمانی؛
از نسل خاک و آبیم.
بر شانه ها دو بال از
جنس بلور داریم.
هر جا پرنده ای هست
آن جا حضور داریم.
پر می کشیم؛ تا کی؟
تا مقصد نهائی.
تا آسمان هفتم.
تا نقطه رهائی.
« سیده زینب حسینی »