تنها شاگردی بود که از معلمها می خواست تا نمراتش را با مداد روی دفترش بنویسند. سپس آن صفحات را پاک می کرد و دوباره از آنها استفاده می کرد. با گذشت سالها، او هنوز سختی آن دوران را فراموش نکرده است و اکنون همه بیماران نیازمند خود را بدون دریافت هزینه ای درمان می کند.
« مصطفی چترچی »
روزگاری در بهشتی دور سیبی داشتم.
« آدم (ع) »ی بودم که « حوا (س) »ی نجیبی داشتم.
بوی شیطان می وزید از لا به لای شاخه ها؛
من ولی چشم و دل پاک از فریبی داشتم.
آسمانها سجده ام می کرد و من مست از غرور.
مثل « حوا (س) » آرزوهای غریبی داشتم.
ناگهان یک روز شیطان را خدا ممنوع کرد.
من به این ممنوعیت میل عجیبی داشتم.
دستهایم رفت سوی میوه کال گناه.
زیر پایم دره های پرنشیبی داشتم.
تا که جنبیدم به خود، دیدم که تبعیدی شدم.
رو به روی خویش دنیای مهیبی داشتم.
حال بوی سیب هم حال مرا بد می کند،
من که روزی در سرم سودای سیبی داشتم.
« حبیب فرقانی »
پیش قدم دوست جهان قربان کن.
تن لایق یار نیست؛ جان قربان کن.
تا روی خوشی نشان دهد یار به تو،
او هر چه پسندید همان قربان کن.
« قنبر یوسفی »
ما می توانیم
از عشق بگوئیم
و شکل دنیا را
روی دستهایمان نقاشی کنیم.
شاید،
کسی به ما سلام کند.
« رؤیا فلکی »