خستگی را سرفه کن
که گم شده آوازها در گلویت
و خشکیده نام من بر لبانت
و بی انتهای بی کسیم
من که هیچ از تو ندارم
جز آرزویت.
« مهتاب رجبی کیا »
آهای تگرگها!
شما توپهای یخی بچه فرشته ها هستید
که وقت بازی،
از دستهایشان می افتد؟
« لاله جهانگرد »
تگرگها،
از نامهای تو بودند
که یخ می بستند
و در باد،
بر سر من فرو می ریختند.
یکی از نامهای تو،
در کف دستم آب می شد.
آن را می نوشیدم.
خنک بود.
ای خدای بزرگ!
« لاله جهانگرد »
کندی عقربه ها.
بی تمامی ثانیه ها.
میان ما،
پنهانی اشکها،
انتظار چشمها.
بشکن ساعتها را.
پاک کن عقربه های فاصله را
از دایره روزها.
« مهتاب رجبی کیا »
شب زمستانی،
پارک ساکت و سرد بود.
نیمه های شب،
نور کمرنگی از پشت شاخه ها،
به دل حوض نشست.
حوض تنها،
به آسمان خیره شد؛
اما نمی دانست
پشت کدام ابر،
آن اتفاق روشن افتاده است.
نور بیشتر شد.
حوض فواره کشید.
بلند شد.
دستش را به شاخه ها رساند،
به ابرها،
به ماه.
« حسین تولائی »