بهار،
تابستان،
پائیز،
زمستان،
می آیند و می روند.
ابرها،
با وزش باد،
می آیند و می روند.
حتی پرندگانی
که گاهی بر دستش می نشستند
می آیند و می روند.
تنها،
مترسکی باقی می ماند
که چشمانش،
رو به ناکجا است.
« سارا سلیمانی »
در آن دشت که می بارد
بارانی ز خوشبختی،
خانه ای خواهم ساخت
و در خانه خود،
باغچه ای از گل عشق،
حوضی به رنگ رود،
ناودانی از مهر،
پنجره ای از نور می سازم.
راستی؛ عشق را
در چه گلی شکوفا بکنم؟
شقایق،
نرگس
یا یاس سفید؟
آسمان را
به چه رنگی معنا بکنم؟
آبی یا رنگ غروب
یا همان نیلی رنگ؟
پروانه را
به کدام شمع دلاویز کنم؟
دشت تو را می خواند.
خانه را ساخته ام.
در درونت بنگر.
شمعها روشنند.
همه جا آفتابیست.
درختها سبزند.
دریا رؤیائیست.
رود این خوشبختی،
در من و تو جاریست.
« لیلا میثمی »
شهر را
سمت نگاهم آورده ام،
سمت شعرهایم
و سمت خوابهائی که دیده ام
و چیزهائی که تو،
همیشه به یادشان بودی
و خیابانها
و ماه و ستاره
و آسمانی که
زندگی را به من و تو هدیه داده است.
« منوچهر آتشک »
زندگی پنج حرفی غریبیست.
روی صندلیهایمان می نشینیم،
چای می خوریم
و به زندگی عادت می کنیم
و در یک ظهر آفتابی،
کنار دریاچه ای آرام،
زیر یک سایبان بزرگ،
به خواب می رویم.
« علیرضا لبش »