خسوف ماه من پایان ندارد.
خدایا! آه من پایان ندارد.
امیدم تا همیشه پشت ابر است.
غم جانکاه من پایان ندارد.
« حسن احرامی »
به وقت رفتنش دستی تکان داد،
مسیری آسمانی را نشان داد.
زمینی بودم؛ اما از سر لطف،
به دستم تکه ای از آسمان داد.
« حسن احرامی »
بچه بودیم،
پای در کفش پدر کرده
و ادای مردها را درمی آوردیم.
ای دریغا که هنوز،
پایمان در کفش آنان است!
« حسن فرازمند »