از عشق فقط دو قلب پوشالی ماند،
اندوه من و حسرت خوشحالی ماند.
ما کوه شدیم و نرسیدیم به هم.
دفترچه خاطراتمان خالی ماند.
« امیر قزلوند »
می گویند ابرها شاعرانه می بارند
و آدمها عاشقانه می گریند؛
یعنی ابرها،
وقتی که با همند، می بارند
و آدمها،
وقتی که از هم دور می شوند، می گریند.
می گوئی:
« با من تمام لبخندهایت شعر بود.
آیا
بعد من هم شعر خواهی گفت؟ ».
می گویم:
« بعد از تو تمام شعرهایم را
گریه خواهم کرد. »
« عبدالرضا مولوی »
همیشه،
نقاشیم با پنجره شروع می شود،
با دشت وسیع سبزی
که رودخانه هم دارد
و درختان بی شماری.
بهار است.
دستها در تلاش و کار.
سبدها پر می شود از سیب،
از انار،
از شاه توت و گلابی.
آه!
پیچیده همه جا،
آواز قناری.
« منوچهر آتشک »
زندگی مرگ است؛ آری.
زندگی مرگ کبوتر،
در میان شاخ و برگ بید بی برگ است.
زندگی ننگ است.
زندگی شاید،
فریب ماه بی رنگ است.
« محمدامین چاروسائی »