دیگر از باد نمی نویسم
که دستهایم را
با خودش ببرد.
من سعی دارم
تو را به این شعر بیاورم.
« کاظم واعظ زاده »
ماه از شب بالا می رود.
می خوابم.
جان می کنم.
گنجشکی می شوم.
از این شاخه به آن شاخه.
بیدار می شوم.
خوابهای پاره پاره ام را به هم می دوزم.
چیزی نمی فهمم.
به این می رسم:
زندگی تعطیل بردار نیست.
« معصومه سمنانی »
روز اسباب کشی،
مادربزرگ را
از پذیرائی به هال بردیم،
از هال به پستو،
از پستو به انباری.
مادربزرگ تنها کالای شکستنی ای بود
که با احتیاط حمل نمی شد.
« هوشنگ بهداروند »
نام تو را روزگار،
از شعرهای من به تاراج برد.
تاریکی اتاقم،
قاب نگاه تو را
در خود گم کرده.
خوش باورم که باز،
در ایستگاه خیال تو،
فانوس به دست ایستاده ام.
« نجمه عسگری »
از این اتاق به اتاقی دیگر.
از این خانه به خانه ای دیگر.
از تاریکی به تاریکی پناه می برند.
اشیاء برای زنده ماندن،
انسانها را جا به جا می کنند.
« کاظم واعظ زاده »