زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

چیز دیگر دیگر

 

گاهی برایت می نویسم.

اگر چه تو نانوشته ها را می خوانی؛

اما نوشتن چیز دیگری است.

 

گاهی برایت می نویسم.

اگر چه روزها توی دلم با تو حرف می زنم؛

اما نوشتن چیز دیگری است.

 

گاهی برایت می نویسم.

اگر چه تو همه لحظه های مرا می بینی؛

اما نوشتن چیز دیگری است.

 

گاهی برایت می نویسم،

در حالی که نشانیت را ندارم؛

اما دوست دارم

گاهی برای تو بنویسم

و تازه شوم.

نوشتن برای تو چیز دیگر دیگری است.

« لاله جهانگرد » 

دوست دارم دوست داشتن را!

 

دوست دارم شعبده های کوچک را؛

انتخاب دستی که گل است؛ نه پوچ.

 

دوست دارم دیدن صف بچه ها پشت تاب را،

برای چهار دقیقه تاب خوردن بیشتر.

 

دوست دارم دریا را هنگام غروب،

جیغهای مرغان دریا را

و خم شدن به قصد جمع کردن صدفها،

شنریزه های زیر ناخن را وقت شنا.

 

دوست دارم خوشحالی از 20 امتحان ریاضی را

که به قول مادرم،

هر صد سال یک بار پیش می آید.

 

دوست دارم تیک و تاک ساعت را،

وقتی همه خوابند

و تنها صدای خرخر پدر،

هم آواز شب است.

 

دوست دارم نوشیدن آب یخ را،

در اوج گرما.

 

دوست دارم دیدن تابلوی پازل هزار تکه را

که برای چیدنش،

ساعتها وقت گذاشته ام.

 

دوست دارم خوشبختیهای کوچک ناگهانی را،

دعوتی،

هدیه ای.

 

از این همه،

دوست تر دارم لبخند زیبایت را

که شیرینترین لبخندهاست.

« مریم حمید شریفلو » 

شعار

 

نوک دشنه تیزش را در تنه درخت کهنسال فرو کرد و نوشت: « بیائیم با طبیعت آشتی کنیم. »

« امیرمهدی نورآقائی » 

مبادله

 

چند روزی برای جوجه گنجشک زخمی زحمت کشیده بودم. حالا می توانستم او را به لانه ای که بر بلندای درخت کاج باغمان بود ببرم. وقتی جوجه را میان پنج جوجه دیگر درون لانه قرار دادم، صدای تفنگ بادی ای از ته باغ آمد. برادرم مادر گنجشکها را نشانه گرفته بود.

« طیبه قاسمی » 

کودک درون

 

« احمد » کاپشنش را پوشید و مقابل آئینه ایستاد و به تارهای سفید موهای سرش خیره شد. سپس زیر لب گفت: « ای روزگار! چقدر ما را پیر کرده ای! » و با دلخوری از خانه زد بیرون. آن روز باید یک معامله نان و آبدار انجام می داد که اگر در آن موفق می شد، به قول خودش زندگیش از این رو به آن رو می شد. زودتر از ساعت مقرر به محل قرار رسید. اضطراب داشت. اگر معامله جور نمی شد، نمی دانست چه جوابی به زنش بدهد. در این فکرها بود که متوجه پسربچه ای در کنار خودش شد. با لبخند گفت: « اسمت چیست؟ ». پسرک هم لبخندی زد و گفت: « اسمم « احمد » است. » « احمد » جا خورد. به یاد کودکی خودش افتاد که پاک و معصوم؛ درست مانند همان پسربچه، در کوچه ها بازی می کرد. به ساعتش نگاه کرد. هنوز ده دقیقه به قرارش مانده بود. چیزی در درونش زنده شده بود. احساس می کرد زمان به عقب برگشته و کودک شده است. دستی به سر پسربچه کشید و گفت: « « احمد » جان! من رفتم. ممنونم که مرا با کودکیم آشتی دادی. »

« حسین حبیبی »