زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

زمین سبز

راه حلّهائی برای آلودگی پلاستیک

اضافه خدمت

 

خودش بود با همان چادر فیروزه ایش. چند قدم مانده بود که به او برسد. دستپاچه شد و پوتینهایش را با پشت شلوارش پاک کرد. آمد سلام بگوید که برق نگینهای حلقه در انگشتان دختر جوان لبهایش را بست. بی اختیار پشتش به دیوار کشیده شد و روی زمین نشست. سرش پر از هزاران سؤال بی جواب شد. با بغضی زیر لب گفت: « لعنت بر این اضافه خدمت! ».

« سونا مالمیر » 

ماهیگیر ناشی

 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر باتجربه و ماهری بود؛ اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر باری که مرد باتجربه ماهی بزرگی می گرفت، آن را درون ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهیها تازه بمانند؛ اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ، آن را به دریا پرتاب می کرد. ماهیگیر باتجربه از اینکه آن مرد ماهیها را به راحتی از دست می داد بسیار متعجب بود. بنابراین پس از مدتی از او پرسید: « چرا ماهیهای به این بزرگی را به دریا پرتاب می کنی؟ ». مرد جواب داد: « آخر ماهیتابه من کوچک است. » آن مرد فقط کافی بود که به جای از دست دادن ماهیهای بزرگ، برای پختن آنها یک ماهیتابه بزرگ تهیه کند. ما نیز گاهی همانند ماهیگیر ناشی بسیاری از فرصتهای خوبی را که برایمان فراهم می شود از دست می دهیم؛ فقط به این خاطر که توکل به خدا و اعتماد به نفس کافی نداریم. خدای مهربان هیچ گاه چیزی را که شایسته آن نباشیم به ما نمی دهد. پس اگر فرصتی برایمان فراهم شد، باید با توکل به او و افزایش اعتماد به نفسمان از آن فرصت استفاده کنیم.

منبع: ماهنامه « جوانان امروز » 

نان خشک بی محل

 

با صدای داد و قال او،

مثل روزهای قبل،

خواب از سرم پرید؛

او ولی چه بی خیال،

نان خشک می خرید.

 

وای! ای خدا!

نان خشک این محل،

کی تمام می شود؟

تا بلندگو و نان خشک هست،

خواب ظهر من حرام می شود.

« الهه خوشبختی » 

دستپخت بابا

 

دیشب به جای مامان،

بابا خودش غذا پخت.

با حوصله سر گاز،

کوکو برای ما پخت.

 

کوکوی ما همیشه،

هم گرد، هم تپل بود.

چیزی که پخت بابا،

خیلی عجیب و شل بود.

 

از دستپخت بابا،

هی لقمه لقمه خوردیم.

ما دور سفره آن شب،

از زور خنده مردیم.

« مریم هاشم پور » 

مرد

 

مردی امروز کار هر کس نیست.

این نوا در سه تار هر کس نیست.

یک دل پاره پاره می خواهد.

عاشقی کار و بار هر کس نیست.

دیگر این پنبه را ز گوش درآر.

دل من گوشوار هر کس نیست.

ضرب و آهنگ گریه من در،

هق هق و زار زار هر کس نیست.

گوش کن ساز من چه می گوید:

« این نوا در سه تار هر کس نیست. »

« علی حیدری »