روی کنده احساس،
می نویسم برگی از حسرت،
تکه ای از خاطره،
روزنه ای از نور
و می سپارم به باد
تا باد موسیقی حرفهای مرا
پژواک کند به دل دریا
و دریا خیز بردارد از تلاطم موجها
و به گوش دانه دانه صدفها برساند
دلنوشته هایم را.
« احسان مرادی »
عقل درمانده.
احساس،
چونان خراشیده شیشه ای
و تن،
وامانده از این بار سنگین
که بر گرده داریم.
« محمدرضا خادم »
هنوز،
از عشق چیزی نمی دانم
و نمی توانم آن را
هجی کنم.
هنوز،
از تو چیزی نمی دانم.
ای همه عشق!
« مریم سعیدی »
سرگرمی روزگار من تنهائیست.
همسایه بی قرار من تنهائیست.
گاهی که دل نگاه من می گیرد،
پاسخ به نگاه زار من تنهائیست.
ولگرد تمام کوچه ام؛ می دانم؛
اما چه کنم؛ که کار من تنهائیست؟
دلواپس بعد خود مباش ای زیبا!
بعد تو فقط نگار من تنهائیست.
در شهر شما که بی نشانی خوب است
شایع شده افتخار من تنهائیست.
پائیز بدون رفتنت زیبا بود.
بی تو غزل بهار من تنهائیست.
دنیای قشنگیست همین تنهائی.
دلگرمی روزگار من تنهائیست.
« رضا پنبه کار »