روزها یا شبها،
برایم فرقی ندارند.
در هر دو توئی که هستی
و از پشت پنجره به من چشمک می زنی.
تو ستاره نیستی.
ماه نیمه نیستی تو.
دعای کوچک منی که منتظر اجابتی؛
مثل جوجه خاکستری تردی
که در انتظار به دنیا آمدن است.
روزها یا شبها،
برایم فرقی ندارند.
در هر دو توئی که هستی
و از پشت پنجره برایم دست تکان می دهی.
تو مادرم نیستی.
پدرم نیستی.
دوستم نیستی که خانه ات را
عوض کرده و رفته باشی.
تو خود من هستی.
نه حتی سایه من؛
خود من،
نام من.
دستهای خیس و سرد منی
که در جیبم فرو رفته ای
و فکر می کنی
آیا چیزی که از خداوند خواسته ای
به تو خواهد داد.
« لاله جهانگرد »
گاهی آن قدر از هم دور می شویم
که یادم می رود
قرار است با هم،
خاک شویم.
« شکوفه رضائی »
با وجود اینکه چارشنبه است؛
حال و روز من،
مثل روزهای شنبه است.
بیخودی گرفته ام.
باز درس و دفتر و کتاب.
باز خط کش و معلم و حساب.
ای خدا!
با وجود اینکه هیچ وقت،
حال و حوصله برای مدرسه نداشته ام؛
ولی
فکر دوستهای توی مدرسه،
فکر زنگهای ورزش و هنر،
لحظه ای مرا رها نمی کند.
« حامد محقق »